منوچهر خان حكيم

47

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

چون دو منزل از آنجا دور شدند ، به دشتى رسيدند و جماعتى سوداگر ( 29 ) ديدند كه دست‌ها بر عقب بسته و پاىها شكسته‌اند . پيش رفته احوال پرسيدند كه ايشان يكباره فرياد برآوردند كه : اى خواجه ! بدان كه درين نزديكى شهرى است كه او را يلداق مىگويند . دو برادرند كه يكى فيروز و يكى را بهروز مىگويند . دايما كار آن دو ظالم بيدادگر آن است كه هركدام با چهارهزار كس بر سر راه مىآيند ، سوداگرى كه از بلخ به خاور مىآيد و يا از خاور به يمن مىرود گرفته و بدين نوع بسته ، مال و اموال ايشان را به تاراج مىبرند . حال اى خواجه ! زود باش كه بيايند . و شما به تعجيل برويد . پس محمّد شيرزاد از مركب به زير آمد ، دست و پاى آن جماعت گشود و سوداگران به سرعت تمام روان شدند . چون دو فرسخ دور شدند كه از برابر گرد شد ، فيروز يلداقى نمودار شد . چون سوداگران را نظر به وى افتاد ، شروع در وصيّت كردند . محمّد گفت : اى جماعت ! دغدغه به خاطر مرسانيد كه من نمىگذارم كه يك دينار از مال شما ضايع شود . امّا يك اسب و يك‌دست اسلحهء خوب از براى من حاضر كنيد . خواجه بهرام گفت : اگر تو دفع شرّ فيروز نمايى ، ما به رضا و رغبت نصف مال خود را به تو دهيم . محمّد گفت : مال شما به شما ارزانى باشد ، به من واجب است كه دفع شرّ فيروز كنم . پس يك دست اسلحه و يك اسب خوب به محمّد دادند . محمّد شيرزاد مكمّل و مسلّح شده و اهل قافله را گفت : شما همه يك‌جا جمع شويد ، آمده به ميان چهارراه ايستادند و هى بر مركب زد ، يكّه و تنها از ميان ايشان مركب تاخته به ميدان آمد . نعره زد كه اى فيروز ! خوش باشد كه فيروز يلداقى مانند سگ ديوانهء تشنه به خون مسلمانان در پيش آن لشكر آمد . اهل قافله را ديد كه همه يك‌جا جمع شده‌اند و دلاورى از ميان ايشان جدا شده به طرف او مىآيد . فيروز نعره كشيد كه : اى جوان ! تو كيستى كه بر جان خود رحم نكردى و سر راه بر من مىگيرى ؟ مگر نمىشناسى كه مرا فيروز يلداقى مىگويند ، كه عديم المثال « 1 » دهرم ؟ محمّد شيرزاد گفت : من تو را مىشناسم و تعريف تو را شنيده‌ام ، ليك مىخواهم سنگ وجود تو را از سر راه بندگان خدا روانه نمايم . فيروز به

--> ( 1 ) . عديم المثال : بىمانند .